خواب ترا می بینم و تلخی اش
می ارزد
به هزار بال درآوردن.
صدایم را بالا می آورم
دادمی زنم
دار می تنم
پر آشوب می شود مویم
پیچ می خورم
تاب می آورم.
پر فاصله در آغوشم گرفته ای
نزدیک تر بیا
عرق روی پیشانی ام نشانه ی خوبی ست
هزار پرنده را خام می کند و ترا
خمار
............................................................................
پی نوشت:نمیشود بی خیال نشست و هیچ نگفت هنوز دلم می
خواهد که از بی گناهی عزیزانی بنویسم که سالهای سال فراموش نخواهند شد
تقصیر من نیست که قدکوتاهم
به کدام جرم نداشته اعتراف کنم
به سازوآوازم
بلندی صدایم
به رنگ پریدگی برگهاو چمنها
گناهم همین بود
سبزینه ی برگها در انگشتان ـ من خانه کرده بود
یادم نبود
قبل از هر انگشت نگاری به پاییز کمی فکر کنم
دیگر با هیچ فصلی قرار داد نمی بندم.
