تبليغاتX
بوته ی شمعدانی

بوته ی شمعدانی

ادبیات

 

 

 

خیال تو هنوز

تمامی آینه ها را

دور می زند.


تو از کدام برکه جوشیده ای

  که طعم مرگ داده ای به عشق!؟.

 

طلسم کدام قصه را

شکسته ای که هنوز

خیالت به دف می نشیند

ضرب می گیردو

تار به تار مرا به بند  می کشد.


مرا چاره ای هست

تا دور شوم از تیغ بهت و خیال

خاکستری چشمهای من از آن ـ تو

مرا چاره ای هست

تا

خیال

تو؟

 

پاییز 85

 

پی نوشت : باتشکر از کامنت دوست عزیز و گرامی ام خواهر دوست داشتنی ام شمعدونی قرمز که باعث ویرایش نوشته ام شد .

 

امتحان انشا:
روی صندلی سینما نشستم

روی صندلی سینما نشستم و داشتم فیلم قاعده ی بازی را نگاه می کردم .کمدی بود. در سینما همه جا را سکوت فراگرفته بود . و در همین حال یک آدم چاق بغل دست من بود که فقط می خورد و می خندید . من داشتم می خندیدم . آدمه انگار داشت تو بخور و نمیر فیلم می دید .دیگه داشت حالم به هم می خورد از سینما بیرون امدم . خوابم می آمد . به خانه رفتم خوابیدم.ادم چاقه هنوز توی ذهنم بود . کابوس آدم چاقه را دیدم که مثل غول داشت به طرفم می آمد تا من را بخورد . از خواب بلند شدم. صبح شده بود . رفتم مدرسه و بعد از چند ساعت که از مدرسه برگشته بودم دوباره رفتم سینما چون که آدم چاقه نذاشته بود فیلم را ببینم . روی صندلی نشستم . دوباره همون آدم چاقه اومد . این دفعه به او گفتم : اینقدر بغل دست من نشین .تو نمی ذاری من فیلم را ببینم از اینجا برو نکنه می خواهی مرا بخوری.


نویسنده: سروش


پی نوشت: میدونم خیلی غلط داره اما مثل خودش نوشتم و دوست داشت اینجا بزارمش . کی به فکرش می رسید چنین انشایی برای امتحانش بنویسه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  88/08/23ساعت   توسط اعظم کمالی  |