دوباره می سازمت وطن اگر چه با خشت جان خویش ستون به سقف تو می زنم اگر چه با استخوان خویش دوباره می بویم از تو گل به میل نسل جوان تو دوباره می شویم از تو خون به سیل اشک روان خویش دوباره یک روز روشنا سیاهی از خانه می رود به شعر خود رنگ می زنم زآبی آسمان خویش اگر چه صد سال مرده ام به گور خویش خواهم ایستاد که بردرم قلب اهرمن به نعره ی آنچنان خویش
........ هیچ چیز ماندنی نیست عشق آدمی حتی دست نوشته های من در این وبلاگ